13:47 - 2026/08/09

دکترین هرج‌ومرج ترامپ

آیا واشنگتن در حال ساختن جهانی جدید است یا صرفاً نظم قدیمی را ویران می‌کند؟ این پرسشی است که اکنون ذهن رهبران کشورها، نهادهای چندجانبه و مراکز برنامه‌ریزی راهبردی از بروکسل تا پکن را به خود مشغول کرده است. طی هشت دهه، نظام بین‌الملل بر نو...

دکترین هرج‌ومرج ترامپ

آیا واشنگتن در حال ساختن جهانی جدید است یا صرفاً نظم قدیمی را ویران می‌کند؟ این پرسشی است که اکنون ذهن رهبران کشورها، نهادهای چندجانبه و مراکز برنامه‌ریزی راهبردی از بروکسل تا پکن را به خود مشغول کرده است. طی هشت دهه، نظام بین‌الملل بر نوعی توافق نانوشته اما کارآمد استوار بود؛ ایالات متحده از نظم مبتنی بر قواعد حمایت می‌کرد و در مقابل، از مشروعیت و جایگاه رهبری برخوردار می‌شد.

اما اکنون این توافق پایان یافته است. آنچه جایگزین آن شده نظم تازه‌ای نیست؛ بلکه نوعی خلأ و بی‌نظمی است که به نظر می‌رسد آگاهانه به ابزار سیاست تبدیل شده است. تحولات ۱۸ ماه گذشته، از خروج آمریکا از ده‌ها نهاد بین‌المللی تا جنگ علیه ایران، نشان می‌دهد که آشوب دیگر صرفاً پیامد ناخواسته قدرت آمریکا نیست، بلکه خود به بخشی از دکترین آن تبدیل شده است.

ریاست‌جمهوری با «گوی تخریب»

گزارش امنیتی مونیخ ۲۰۲۶ با عنوان معنادار «در حال تخریب» آورده است که جهان وارد عصر «سیاست گوی تخریب» شده؛ عصری که در آن ویران کردن گسترده جای اصلاحات محتاطانه را گرفته است. این گزارش تصریح می‌کند کشوری که بیش از ۸۰ سال پیش در ساخت نظم پس از ۱۹۴۵ نقش محوری داشت، اکنون رئیس‌جمهوری دارد که به یکی از برجسته‌ترین تخریب‌کنندگان همان نظم تبدیل شده است.

در هفته‌های نخست سال، دولت آمریکا خروج از ۶۶ سازمان بین‌المللی، از جمله سازمان جهانی بهداشت و چارچوب توافق اقلیمی پاریس را اعلام کرد. آژانس توسعه بین‌المللی آمریکا نیز تعطیل و بودجه شماری از نهادهای سازمان ملل کاهش یافت. در حوزه تجارت نیز تعرفه‌ها بیش از آنکه ابزاری اقتصادی باشند، به اهرمی برای فشار سیاسی تبدیل شدند. نتیجه، تضعیف همان ساختاری است که برای دهه‌ها به کشورهای کوچک و متوسط امکان می‌داد در محیطی نسبتاً قابل پیش‌بینی فعالیت کنند.

اهمیت این مسئله تنها در خروج آمریکا از نهادها خلاصه نمی‌شود. «پیش‌بینی‌پذیری» یکی از پایه‌های اصلی نظم بین‌المللی است. هنگامی که یکی از قدرتمندترین بازیگران جهان نهادها و تعهدات را قابل کنار گذاشتن بداند، دیگر کشورها ناچار می‌شوند خود را مسلح کنند، گزینه‌های جایگزین بسازند و برای شرایط غیرمنتظره آماده شوند. در چنین فضایی، عدم قطعیت به یکی از مهم‌ترین صادرات سیاسی آمریکا تبدیل شده است.

جنگ علیه ایران؛ نماد آشوب ترامپ به‌عنوان یک روش

اگر یک رویداد بتواند استفاده از آشوب به‌عنوان ابزار سیاست را نشان دهد، آن جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران است. نیروهای آمریکایی و اسرائیلی در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶ تأسیسات هسته‌ای و نظامی ایران را در عملیاتی با هدف تغییر حکومت هدف قرار دادند اما آنچه در ادامه اتفاق افتاد، پیروزی سریع و محدودی نبود که طرفداران حملات دقیق نظامی وعده می‌دادند. ایران به پایگاه‌های آمریکا واکنش نشان داد و تنگه هرمز بسته شد. اختلال در این آبراه مهم، بازارهای جهانی انرژی را تحت تأثیر قرار داد و کمبود سوخت در بخش‌هایی از آسیا پدیدار شد.

پس از پنج هفته جنگ، پاکستان میانجی آتش‌بس شد؛ آتش‌بسی که همچنان شکننده باقی مانده و اختلافات اصلی درباره برنامه هسته‌ای ایران، شبکه متحدان تهران و وضعیت لبنان را حل نکرده است. جنگ همچنین نشان داد ایران بسیار مقاوم‌تر از برآوردهای اولیه بوده.

این جنگ برای بازگرداندن وضع موجود یا دفاع از متحدی که مورد تهاجم قرار گرفته باشد، آغاز نشد؛ بلکه نمایش نوعی سیاست اجبار حداکثری بود که در آن پیروزی بیشتر با تحقیر دشمن تعریف می‌شد تا دستیابی به توافقی پایدار. نتیجه نیز به جای صلحی قاطع، بحرانی حل‌نشده و شعله‌ور بوده است.

تضعیف نهادها از درون

تخریب در عرصه خارجی با تضعیف ابزارهای قدرت نرم آمریکا در داخل همراه شده است. سیاست موسوم به «قانون منع جهانی» که در ژانویه ۲۰۲۶ گسترش یافت، اکنون نزدیک به ۴۰ میلیارد دلار کمک خارجی غیرنظامی را دربر می‌گیرد و ارائه کمک‌ها را به ملاحظات ایدئولوژیک مشروط می‌کند. این رویکرد بیانگر فاصله گرفتن از این اصل قدیمی سیاست خارجی آمریکاست که منافع ملی واشنگتن می‌تواند با همکاری مبتنی بر قواعد بین‌المللی سازگار باشد.

پیامد این روند، افزایش شکاف اعتماد است. وقتی نهادهای مسئول مدیریت بیماری‌های همه‌گیر، تأمین مالی توسعه و حل اختلافات تجاری به ساختارهایی اختیاری تبدیل شوند که هر زمان امکان کنار گذاشتن آن وجود دارد، کشورها به این نتیجه می‌رسند که هیچ تعهد آمریکا الزاماً بیش از یک دوره انتخاباتی دوام نخواهد داشت.

خلأ چندقطبی

هر خلأیی بازیگران جدیدی را به خود جذب می‌کند. چین، هند، روسیه و شمار فزاینده‌ای از قدرت‌های متوسط اکنون چندقطبی شدن جهان را نه یک احتمال دوردست، بلکه واقعیت عملی سال ۲۰۲۶ می‌دانند. بخشی از این توزیع مجدد قدرت می‌تواند برای جهانی که مدت‌ها حول یک مرکز قدرت سازمان یافته بود، مثبت باشد. با این حال، نظمی که در میانه تخریب و آشوب شکل بگیرد با نظمی که آگاهانه بر پایه حکمرانی مشترک طراحی شده باشد، تفاوت اساسی دارد.

کاهش پیش‌بینی‌پذیری آمریکا به قدرت‌های متوسط نیز فرصت داده نقش بزرگ‌تری در سیاست جهانی ایفا کنند؛ اما اگر این توزیع قدرت از مسیر آشوب صورت گیرد، نتیجه الزاماً یک چندقطبی باثبات نخواهد بود، بلکه می‌تواند «چندقطبی اضطراب» باشد؛ جهانی که در آن کشورها باید علاوه بر محاسبه اهداف رقبای خود، دائماً تغییرات رفتار قدرتی را نیز پیش‌بینی کنند که زمانی ستون اصلی نظم بین‌المللی بود.

نظم تحت رهبری آمریکا نیز نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌های خود را داشت و جهانی واقعاً چندقطبی می‌تواند عادلانه‌تر باشد. اما عدالت به‌طور خودکار از ویرانه‌های نظم گذشته پدید نمی‌آید؛ بلکه باید آگاهانه و جمعی ساخته شود.

درس دوران ترامپ، از این منظر، آن نیست که جهان به نظم نیازی ندارد؛ بلکه این است که نظم از خود دفاع نمی‌کند. قدرت‌های نوظهور و نهادهایی که همچنان به قواعد بین‌المللی باور دارند باید در ساخت نظم بعدی مشارکت کنند. «گوی تخریب» به حرکت درآمده است؛ پرسش باقی‌مانده برای مسکو، پکن و دیگر پایتخت‌ها این است که بر ویرانه‌های نظم پیشین چه چیزی خواهند ساخت.

مطالب مرتبط

فروشگاه برنجستان
آخرین اخبار