به گزارش پایگاه خبری تحلیلی ببین و بخون؛ در این یادداشت، نگارنده که نام آن در نزد رسانه محفوظ است و در صورت تمایل رییس محترم مجلس نام او دراختیار دفترشان قرار خواهد گرفت در یادداشتی با روایت تجربهای شخصی از جبهه و مواجهه با قالیباف در سالهای جنگ، به پیوند “مسئولیتپذیری مدیریتی” با “زندگی واقعی مردم” میپردازد.
او با تکیه بر تجربههای اجرایی خود، هشدار میدهد که سیاستگذاری در حوزه مسکن اگر از ماهیت اجتماعی آن جدا شود و صرفاً مالی و فنی دیده شود، به بنبست میرسد و به مطالبهای روشن از تصمیمگیران امروز ختم میشود.
نگارنده در یادداشت خود آورده است:
یک خاطره روشن از دوران جبهه دارم؛ سال ۱۳۶۲ زمانی که شانزدهساله بودم، در عملیات والفجر مقدماتی در گردان ادوات لشکر عاشورا خدمت میکردم و مسئولیت هدایت یازده دستگاه جیپ مجهز به توپ ۱۰۶ و تیربار دوشکا را بر عهده داشتم. در مسیر اعزام به خط، منطقه زیر بمباران خوشهای دشمن قرار گرفت. خودروها آسیب جدی ندیدند، اما رادیاتورها سوراخ شد و همه از حرکت بازماندیم.
به بچهها گفتم اطراف را بگردند؛ شاید جایی برای آب، استراحت یا قرارگاه پیدا شود. گفتند در نزدیکی، یک بیمارستان صحرایی زیر تَلهای خاک هست که مجروحان را از خط میآورند آنجا. تصمیم گرفتیم تا تعمیر موقت خودروها، به امدادگران کمک کنیم؛ هم در تخلیه مجروحان و شهدا و هم برای اینکه بعد از راه افتادن خودروها، مأموریتمان را ادامه دهیم.
ساعتها کار کردیم. یکییکی بچهها از شدت خستگی کنار جاده رفته بودند تا کمی استراحت کنند. من هنوز مانده بودم و دلم نمیآمد امدادگران را رها کنم. زیر آفتاب، تشنگی و خستگی کمکم بر من غلبه کرد. در همان حوالی، چادری دیدم؛ یک چادر ۲۲ نفره. با خودم گفتم شاید بچههایی که زودتر خسته شدهاند رفتهاند آنجا استراحت کنند. به سمت چادر رفتم؛ بیآنکه متوجه شوم نه صدایی میآید، نه رفتوآمدی، نه حتی کفشی جلوی چادر است.
وقتی پارچهایِ چادر را کنار زدم، با صحنهای کاملاً متفاوت روبهرو شدم؛ چادر پر بود از پیکرهای تکهتکه شهدا. بیدرنگ برگشتم؛ نه از ترس، از سنگینی آنچه دیده بودم.
به کنار جاده رفتم. دیدم بچهها نزدیک همان بیمارستان صحرایی جمع شدهاند. پرسیدم چه خبر شده؟ هنوز سوالم تمام نشده بود که دیدم جوانی لاغر، با موهای بور و چهرهای مصمم، سوار یک جیپ شد و حرکت کرد. پرسیدم: “این که بود؟” گفتند: “قالیباف؛ فرمانده لشکر نصر مشهد، لشکر پشتیبان ما و خطنگهدار لشکر خطشکن عاشورا.”
برایم عجیب بود. تقریباً همسن من بود؛ خودم فرمانده گروهان بودم و او فرمانده یک لشکر. نه قضاوتی در ذهنم بود، نه تحلیل سیاسی؛ با تحسین او در دلم و خوشحالی، تصویری در ذهنم ثبت شد که جوانی ۱۷ یا ۱۸ ساله در دل جنگ بهعنوان فرمانده لشکر است. بعد، هرکدام برگشتیم به کار خودمان.
سالها بعد، بار دوم او را در سال ۱۳۸۷ دیدم؛ زمانی که شهردار تهران بود و برای جلسهای به مرکز تحقیقات راه و مسکن وزارت مسکن و شهرسازی آمده بود و باز هم فقط سلام و علیکم؛ نه گفتوگویی، نه اشارهای به خاطرهها.
وقتی همان روزها نامزد ریاستجمهوری شد، دوستانم از من خواستند در تهیه برنامهای جامع در حوزه مسکن برای ایشان که نامزد ریاستجمهوری شده بود کمک کنم و بنویسم. ابتدا نپذیرفتم. اما گفتند خودش تأکید کرده:
“کمک کنید برنامهای برای کشور نوشته شود؛ اگر رأی آوردم اجرا میکنم، اگر رأی نیاوردم، به منتخب مردم میدهم تا اجرا کند و برنامه روی زمین نماند.”
با علاقه قبول کردم. نوشتیم؛ بیچشمداشت، بیتوقع، بیآنکه حتی دیداری صورت بگیرد.
اما آقای قالیباف رأی نیاورد و به برنامهای هم که نوشته بودیم توجه نشد، چون من رگههایی از ایدههای خودم را در اجرای برنامههای دولت پیروز ندیدم تا امیدوار شوم مبانی فکری من ـ تقدم تعادل بر تعالی ـ در آن هست. بنابراین آرزوهای من که کارشناس سازمان برنامه بودم، بیهیچ جنجالی به بایگانی سیاست رفت.
سالها بعد، مسئولیتی تازه به من سپرده شد؛ با نگاهی متفاوت شروع به کار کردم. این بار با همان مبانی نظری، اما نه از زاویه صرفاً مالی و فنی، بلکه با این فهم که مسکن پیش از آنکه کالای مالی باشد، مسئلهای با اولویت و اهمیت اجتماعی است؛ بعد از آن اقتصادی، و تازه در مرتبه سوم فنی. با همین نگاه کارم را آغاز کردم. چون اجداد ما که قرنها در ساختمانهای گِلی، حتی با زلزله آسیب دیدهاند، اما نسلمان منقرض نشده؛ مثل الان که جوانها قادر به تشکیل خانواده نیستند.
اخیراً زمزمههایی از تصمیمهایی برای کاهش منابع مالی حوزهای که من مسئولیت دارم به گوشم رسید. دوباره برگشتم به صف ناامیدان، چون یقین دارم اگر تصمیمها نسبتشان با “زندگی مردم” قطع شود، حتی اگر درست و دقیق هم باشند، بیاثر میشوند و برخلاف تصور، با حبس منابع، چرخ توسعه هم کندتر میشود.
برای لحظهای به این فکر افتادم که غرورم را کنار بگذارم؛ برای مردم. اگر لازم شد به مجلس بروم، اگر نشد، حتی خدمت رئیس مجلس برسم و مسئله را بگویم.
امروز نیمه شعبان است. به قرآن متوسل شدم و آرام شدم. یادم آمد خداوند اگر تکلیفی به بندهاش میدهد، بنده صادقش هم در راهش تلاش کند، کمک خواهد کرد و برخلاف وعدهاش عمل نمیشود.
اِنَّ اللهَ لایُخلِفُ
منبع: پُرسون
پایان/*
.